4 بعد از ظهر، اون یکی طرف بزرگراه، صندلی جلوی تاکسی و کمربندی که بسته نمیشه و صدای آهنگی که توی گوشام بلند ِ بلند ِ بلند کردم.
فکر میکنم "فرار میکنم".
من رو برای فرار و نه برای دل بستن آفریدن.
"زیر پل پیاده میشم، ممنون."
"She'll kill herself over something which doesn't seem to matter"
خب نشستم حالا جلوت، غذا میخوریم، حرف میزنی، نگاهت میکنم، میخندی، منو نگاه میکنی و چشمات … فکر میکردم که نوشته بودم نگاه بیحالت، به چشمات نگاه میکردم و میخندیدی، امروز فکر میکنم راست میگفت دخترک شبهای روشن، ما میفهمیم چطور نگاهمون میکنید و من میترسم که فکر کنم به نگاهت …
تو تاریکی سینما، کنار من نشستی، الی میبینیم، شونهات درست کنار سر منه، دوست دارم که بذارمش همون جا، نمیذارم، در عوض هر بار یه چیزی میپرسی دستم روی بازوت میذارم و تو گوشت جواب میدم و آروم میخندم از بیطاقتیت در دنبال کردن فیلم.
سرد بود، تاریک بود، خنک شاید، عصرش از خیابون که رد شدیم دستت رو انداختی زیر بازوم، حالا نشستیم … آهنگ نازنین شبهای نازنین آخر اردیبهشت و خردادم رو برات گذاشتم، تاریکه، دوست ندارم تموم بشه، باد زیر شال و گردنم میپیچه، ساکتیم، تو خیرهای به جلو، من به انعکاس خودم تو آینهی بغل.